تبليغاتX
پسری ازدیارارجان -

پسری ازدیارارجان

همه چیزوهمه جا

نمي دانم خوابم یابيدار.هرچه هست شوري ست وصف ناشدني.هرچه هست افقي ست كه پيش رويم قدكشيده ومرابه خودم مي خواند؛به آفتابي كه آن  دورهانرم نرمك راه مي رودوآسمان راپشت سرمي گذارد.هرچه هست عشق است وبوي خوش زندگي وعطرنفسهايي كه مي تواندبه من عمرهزارساله ببخشد.

وقتي جيبهايم پرازكلمه است ،تصورمي كنم ثروتمندترين مردجهانم وميتوانم باهركس كه مي خواهم حرف بزنم ودرونم را،عشقم راواحساسم راباكلمه هانشان دهم ،اماگاهي باوجودكوهي ازكلمه كه روي هم انباشته شده اندومنتظرند يكي –يكي آنها رابردارم وبه رشته سخن درآورم ،مي بينم چقدرفقيرم . مي بينم نمي توانم حتي يك جمله حرف بزنم .خوب كه نگاه مي كنم مي بينم چيزهاي هست كه ازنوشتن وشاعري بالاتراست .كسي كه شوريده توست، كسي كه درتوغرق شده است ،نمي تواندشاعرباشد.گاهي سكوت ازهرشعري بهتراست .گاهي نگاه ازهرشاعري بهترشعرمي سرايد.

من وكلمه هاباهم دريك روزبه دنياآمديم ومدتي دركنارخدازندگي كرديم وبعدهمراه بارانهاي موسمي به زمين باريديم .كاش كلمه هارانمي شناختم .ازاين همه نوشتن وحرف زدن ودوستي باكلمات خسته شده ام. خوشابه حال كساني كه باسكوت حرف دلشان رامي زنندوبه مخاطب خوداجازه مي دهندهرطوركه مي خواهداين سكوت رامعناكند.مي خواهم ازاين پس بدون كلمه هاباتوحرف بزنم . مي خواهم باسكوت وخاموشي به توبگويم كه چفدردوستت دارم .درست مانندشهيدي كه وقتي به خاك مي افتدوازكلمه هافاصله مي گيرد،ازهرشاعري فصيح تروتاثيرگذارترسخن مي گويد.مي خواهم باهمه كلمه هايي كه درجيب ودرقلب دارم سكوت كنم تاتوهرروزمرابخواني .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 13:31  توسط علی  |