تمام راههابه گيسوان توختم مي شوند.تمام ابرهادردستان توبه دنيامي آيندوتمام آفتابهاازچشمان توآغازمي شوند.
صدايم رابشنواي يگانه اي كه ازهمه كهكشانهابالاترنشسته اي !صدايم راكه درآغوش گلهامعطرشده به اتاقت رابده!
كجابه سراغت بيايم؟اي آخرين آرزوي من !درجنگلهاي انبوه وشرجي شمال ياكوهستاني مغرورغرب؟يامزرعه هاي نيشكرجنوب ؟بي قراري ام رابراي كه بگويم ؟به پيچك هايي كه هرگزتاارتفاع توقدنمي كشنديادرختاني كه دستشان به دامان تونمي رسد؟
ازتوفقط بادهانهايي گفتگومي كنم كه بارهانام تورابوسيده اند،بادرياهايي كه روزوشب درتوغوطه مي خورند،بادلهايي كه بوي شيرين فرهادرادارند.صبحهاكه آسمان راآرام تكان مي دهي وبرپلكهايمان خورشيد مي ريزي ، باتوحرف مي زنم ،درحالي كه بارانهابه دورم حلقه زده اندوحرفهايم راترجمه مي كنند.
اي نازنين ترازافسانه هاي ناگفته !بضاعت من اندكاست .هديه اي براي توندارم ،جزلبخندهاي كه طعم عشق داردواشكهايي كه ازچشمه هاي ملكوت زلال تراست .
گيسوان توميهن من است .من اهل جنوب گيسوان توام. من وشقاقل وبالنگ ونارنج همزمان به دنياآمده ايم ،درروزي كه دستهاي محبوب توكه لبريزازعشق بودنددرتپه هاي ازل سنبله هاوياسمن هارامي آفريدند.
اي قشنگ ترازروزهاي عاشقي !اي دلپذيرترازساعتهاي پرتپش انتظار!پيوسته برايت مي خوانم بادهاني كه بوي گل سرخ مي دهدوهرروزنام شيرين تورامي بوسد.
