خسته ام
خسته ام ، انگارصدسال راپياده راه آمده ام .انگارصدسلسله كوه راروي شانه هاي نحيفم حمل كرده ام .انگارهزارسال پلك برهم نگذاشته ام .
خسته ام ، انقدرخسته كه نام خودراهم فراموش كرده ام وهيچ يادم نيست كه اولين بار كدام گل رابوييده ام .من شكل سنجاقكي راكه دركوچه كودكي بوسيده ام ،ازيادبرده ام .
خسته ام ، انگاراين جاده هاي سردخاكي تمام شدني نيست .ازدست زمين وآسمان دلگيرم وازدرختاني كه بي سبزشده اند،گلايه مندم
خسته ام ،امانه آنقدركه نتوانم تورادوست داشته باشم وازكنارنفسهاي گرمت بي اعتنابگذرم
بگو،چقدربه انتظاربنشينم كه زمان ازمن عبوركندوستارهاشاهدخاموش شدن تك تك فانوسهايم باشند؟چقدرپيراهن كدرم رادرچشمه آرزوهايم بشويم وروي طناب دلواپسي پهن كنم ؟
اگرشوق رسيدن به دستهايت نبود،هيچ گاه آغوشم رانمي گشودم واگرصداي گوشنوازتونبود،ازگوشه تنهايي بيرون نمي آمدم .
اگرشوق ديدن چشمهايت نبود،هيچ گاه پلكهايم رابيدارنمي كردم واگرنسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهان رانمي فهميدم .
خسته ام ،اماآنقدركه نتوانم باشكوه ترين قله زندگي بايستم وهمراه با ستاره هاوخورشيد به توسلام كنم .
خسته ام ، بيست وجهارسال ازخدا عمرم گرفتم بيست سالش راباخوشي گذراندم چهارسالش زندگي آنقدرفشارم داده كه مي توانم صداي خردشدن استخوانهايم رابشنوم .
خسته ام ،خسته اززندگي خسته، ولي به خاطرتومانده ام .
